معلم شدم...
-
تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 8:31
بعد از این همه سالهایی که دنبال شغل مهمی بودم و معلمی در نظرم شغل معمولی و سطح پایینی می آمد، امروز قرارداد بستم و معلم زبان ترمیک یک دبیرستان دخترانه شدم. (سطح متوسط رو به بالا) . اینطور که به نظر می رسد من بهترین معلم این مدرسه هستم. به هرحال سالها خارج از کشور بوده ام و هنر نکرده ام. ساعت کارم دو...
الحمدلله...
-
تاریخ: 1398/8/28 ساعت: 8:51
از اواخر شهریور ماه ۹۷ تصمیم گرفتیم پروژه های انیمیشن و کتاب و موشن کمیک کار کنیم. صفر صفر بودیم. زندگی خودمان لنگ پول بود و کلی بدهی داشتیم. با اینحال آگهی جذب گرافیست دادیم و در دفتر یکی از دوستان ا
خستگی ...
-
تاریخ: 1397/5/28 ساعت: 16:22
مجرد که بودم، فکر می کردم کلماتی مثل خستگی و افسردگی و کسالت و بی حوصلگی مال مجردهاست. فکر می کردم آنها که یاری دارند هیچوقت از این حس های بد به سراغشان نمی آید. حالا گاهی خسته می شوم. گاهی حوصله ی ب
من المومنین رجال صدقوا ما عهدوا الله علیه ...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:21
و منهم من ینتظر ...من خیلی همسرم را دوست دارم. خیلی زندگی زیبایی با او دارم. نه اینکه مثل بعضی ها به خاطر مسائل مادی و زندگی مستقل داشتن به او نیاز داشته باشم. که الحمدلله زندگی کرده ام و بلدم زندگی مستقل را... اما به خاطر اینکه زندگی با او برای من بهشت است.همه اینها را گفتم برای اینکه بگویم نمی خوا...
چند روز خوب ...
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 1:42
الحمدلله یک سال و ده روز از عقدمان گذشته. بابا چند شب پیش به ایران آمد. من . مهدی به فرودگاه رفتیم و با بابا به خانه پدری آمدیم. دوباره همین تعدادمان که هستیمْبا خانواده خواهرم دور هم جمعیم شب و روز و خیلی حال خوبی است.روزها مهدی از اینجا سر کار می رود و من در خانه پدری تنها می مانم. آرامش عجیبی د
درد دل...
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 1:42
بیشتر از یک هفته است که بابا به ایران آمده. آمد اینجا و خانه کوچک دوخوابه ای برای من و همسرم خرید. البته به نام خودش تا حرف و حدیثی پیش نیاید. وکالت داد به من تا بقیه کارهای خانه را انجام دهم و فردا خودش دارد می رود. من و مهدی به جز یکی دو شب، یقیه شب ها پیش بابا ماندیم. البته خیلی شب ها بابا دیر م
حواسش به من هست ...
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 1:42
بیشتر از یک هفته است که به خانه جدیدیمان آمده ایم. خانه قشنگ و کوچکمان. اولین اسباب کشی زندگیمان را داشتیم. آشپزخانه و اتاق ها را کم کم چیدیم. اتاق خواب هنوز آماده نیست. ما تشک می اندازیم و روی زمین می خوابیم. در هال یا در اتاق کار. مهدی توری در و پنجره ها را نصب کرد. تلویزون را نصب کرد. گاز و یخچ
اول مهر...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:17
دیروز، شنبه، سوم مهر ماه 1395 و در حقیقت روز اول مدارس بود. من هم کلاس داشتم. 12 شاگرد در یک کلاس زبان دبیرستان که سطح زبان همه شان بالاست و خوب بحث و صحبت می کنند. کلاس خوب و شادی داشتیم و طبق معمول در همان جلسه اول ارتباط خوبی با بچه ها گرفتم. به خانه که آمدم خیلی خسته بودم و بعد از خواب کوتاهی مه...
بازم بارون ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:40
دیشب اولین برف سال 1394 بارید. وقتی من و خودش در امامزاده صالح به هم پیوستیم و از آنجا به کافه ای رفتیم و به صحبت نشستیم. با اینکه هفته پیش، خودم از او درخواست ازدواج کردم، اما بعد از دیدنش پشیمان شدم. بیشترین چیزی که آزارم می داد اختلاف طبقاتی یا اختلاف کلاس بود. برایش سخت شد. اما تمام تلاشش را کرد...
فاذا عزمت فتوکل علی الله...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:40
احساس می کنم این روزها که حرف از عقد و عروسی و زندگی آینده داریم با مهدی، باید یک چیزهایی بنویسم که برایم بماند. اما نمی دانم لازم است چه چیزهایی بنویسم! ازدواج همیشه برای آدم ها با شک و تردید همراه است. نمی دانم. شاید هم اینطور نیست. بعضی ها بعد از سال ها زندگی، برمی گردند به عقب و گلایه می کنند از...
حسین (ع) ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:40
دیشت خوابی دیدم که بی نظیر بود. در خواب دیدم که یک سمیناری تشکیل شده که در آن افراد مختلف سعی داشتند از طرق مختلف اهمیت پیاده روی اربعین یا یک مسئله دیگر که یادم نیست چه بود را شرح دهند. یکی از افراد فیلمی گذاشت که در آن این اتفاق می افتاد: بمباران در کشورهای مختلف ... تعداد زیادی زن و و مرد و کودک ...
معجزه می بینم
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:40
نیمه شب است. نشسته ام در اتاقم . دارم کارهایم را مرور می کنم و به دنبال برنامه ای برای یافتن و انجام رسالت شخصی ام در این دنیا هستم. سرم را می چرخانم و روی تختم را نگاه می کنم. جاییکه مهدی آرام و خسته از کار روزانه به خواب رفته است. یک ماه پیش چه کسی باور می کرد که همسر بی نظیرم در اتاقم روی تخت من ...
به آرزویم رسیده ام
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:40
به آرزویم رسیده ام. دعایی که سالها می کرده ام مستجاب شده است. ازدواج کرده ام. با مردی مهربان و دلسوز. همانطور که می خواستم مومن ولی غیر متعصب. همکاریم. فردا دو ماه می شود که عروسی کرده ایم و با هم در یک خانه هفتاد متری قشنگ زندگی می کنیم. مهدی هم مثل خودم اهل صبح زود بیدار شدن نیست. حدود ساعت نه بید...
طعم خوش آرامش
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:40
فردا می شود پنج ماه که من و مهدی با هم در خانه مشترکمان زندگی می کنیم. الحمدلله زندگی مان سراسر آرامش است. الحمدلله مزاحمت نداریم. روزی مان می رسد و اگر من کمتر سر درآمد و کار غر بزنم دیگر هیچ مشکلی نداریم. مهدی یار من است. بی اینکه از من هیچ توقعی داشته باشد در کنارم زندگی می کند. آشپزی می کند. ةرف...